تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( حسین جنتی )
پیچک ( حسین جنتی )
شعر و ادب پارسی

حسین جنتی

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

به جز خواندن نمی بینم دوای دردِ جانکاهش 
ورم کرده ست آوازِ قناری در گلوگاهش!

بلندا بانگِ موزونِ قناری در دلِ مردم،
به رغمِ شیخِ کژرفتار و عقل و ذوقِ کوتاهش!

قناری در قفس کرده ست و آب و دانه می ریزد،
که از دامان خود می ترسد و گیراییِ آهش 

بنای کاخِ ظلم از پی چنان پوسیده کز سستی،
ز آواز قناری لرزه می افتد به بنگاهش!

به شکلی عاقبت از بندِ هستی می زند بیرون،
که آواز است و باید باز باشد لاجرم راهش!

عبث نفرین نخواهم کرد تا دستِ دعا باقیست،
پر از آواز بادا تا قیامت گوشِ بدخواهش!

 

حسین جنتی

 

برچسب ها : به جز خواندن نمی بینم دوای دردِ جانکاهش (حسین جنتی),

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 دی 1393 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

حدود پرزدنم را به من نشان داده ست
همان كه بال نداده ست و آسمان داده ست!

همان كه در شب يلدا به رسم دلسوزي،
چراغ خانه مارا به ديگران داده ست

به چيست ؟ دلخوشي مردمي كه در همه عمر،
به هر معامله اي هر دو سر زيان داده ست!

كدام طالع نحس است غير بي عاري؟
كه رنج كشت به من ، ماحصل به خان داده ست

به خان ! كه مرگ عزيزان و گريه هاي مرا،
شنيده است و مكرر سري تكان داده ست!

همان كه غيرتمان را گرفته و جايش،
به قدر آنكه نميريم آب و نان داده ست!

به ناله اي و به خطي بگوي دردت را
بسا هنر كه طبيعت به خيزران داده ست!

زخون پاي من و توست در سراسر دشت
كه هر چه بوته ي خار است زعفران داده ست!

اگر بناست نميريم جان براي چه بود؟
وگر بناست ببندم چرا دهان داده ست!؟

"بكوش خواجه و از عشق بي نصيب نباش"
كه اين صفا به غزلهاي من همان داده ست!


 حسین جنتی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 316

نوشته شده در تاريخ جمعه 20 دی 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

" جوجه های اعتقاد "

 

چتر ها در شرشر دلگیر باران می رود بالا
فکر من آرام از طول خیابان می رود بالا

من تماشا می کنم غمگین و با حسرت خیابان را
یک نفر در جان من مست و غزل خوان می رود بالا

گشته ام میدان به میدان شهر را هر گوشه دردی هست
ارتفاع درد از پیچ شمیران می رود بالا

خواجه در رویای خود از پای بست خانه می گوید
ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می رود بالا

درد من هر چند درد خانه و پوشاک ارزان نیست
با بهای سکه در بازار تهران می رود بالا!

گاه شب ها بعد کار سخت و ارزان خواب می بینم
پول خان با چکمه اش از دوش دهقان می رود بالا!

جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا!

فکر من آرام از طول خیابان می رود پایین
یک نفر در جان من اما غزل خوان می رود بالا

 

حسین جنتی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 409

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 دی 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 
گرفتم خالق یکتای ما غفار هم باشد!

سزاوار است سلطان فکر استغفار هم باشد!!

سزاوار است سلطان اندکی تقوا کند پیشه

خصوصا اینگه منظور نظر جبار هم باشد!!

بکوشد بعد وی نام نکویی هم به جا ماند

به فکر یادگار گنبد دوار هم باشد!

ز آه بینوایان بام قصرش را سبک سازد

کمی اندیشناک سختی آوار هم باشد!

که آوار است و هیچ از شوکت و حرمت نمیداند!

به روی تاج اگرچه برسرش دستار هم باشد!!

اگر بر کاروانی ره ببندد لاجرم باید-

-دگر چشم انتظار لشکر مختارهم باشد!

...

کمی تاریخ خواندن لازم آید شیخ وسلطان را

که غیر از قصه ی عبرت دراو تکرار هم باشد!

 

 

حسین جنتی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 379

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 دی 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

بیشه ای سوخته در قلبِ کویری ست، منم!
وندر آن بیشه ی آتش زده شیری ست، منم!

ای فلک! خیره به روئین تنی ات چشم مدوز،
راست در ترکشِ رستم پَرِ تیری ست منم!

تا قفس هست مرا لذت آزادی نیست،
هرکجا در همه آفاق اسیری ست منم!

زندگی سنگ عظیمی ست، ولی می شکند
که روان زیرِ پِی اش جوی حقیری ست، منم!

در پِی آبِ حیاتی؟ به خرابات برو
- خسته از عُمر - در آن زاویه پیری ست، منم!

گرچه دور است ولی زود عیان خواهد شد
آنچه کوه است در آن دامنه، دیری ست منم!

 

حسین جنتی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 360

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 دی 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

قطع قلم، به قیمت نان می کنی رفیق؟
این خط و این نشان که زیان می کنی رفیق!

گیرم درین میانه به جایی رسیده ای،
گیرم که زود دکّه، دکان می کنی رفیق!

روزی که زین بگردد و بر پشتت اوفتد،
حیرت ز کار و بار جهان می کنی رفیق

تیر و کمان چو دست تو افتاد، هوش دار
" سیب " است ، یا " سر " است ، نشان می کنی رفیق!

کفاره اش ز گندم عالَم فزون تر است،
از عمر آنچه خدمت خان می کنی رفیق!

خود بستمش به سنگ لحد، مُرده توش نیست!
قبری که گریه بر سر آن می کنی رفیق!

گفتی: " گمان کنم که درست است راه من"
داری گمان چو گمشدگان می کنی رفیق!!

فردا که آفتاب حقیقت برون زند،
سر در کدام برف نهان می کنی رفیق؟!

 

- حسین جنتی

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 456

نوشته شده در تاريخ توسط سیدمجتبی محمدی |

هان با توام ! مپيچ سر و رخ نهان مکن!
تاچند نشنوي که چنين و چنان مکن؟

اي پير کارکشته که خود "زنده اي هنوز"
خود را چنين مليجک مُشتي جوان مکن

دنيا دني ست ، خوبترک مي شناسي اش
ناموسِ شعر صيغه ي اين قلطبان مکن

دنيا مگر محل گذر نيست رهگذر؟!
زيرِ گذر به وسوسه ي زر دکان مکن!

اين ابلق جهنده نشد رامِ هيچ مَرد،
القصه! اعتماد به کار جهان مکن

پيش از تو بيشمار وِرا آزموده اند
اين آزموده را به عبث امتحان مکن

اين سکه - را که بخت تو را داد و - حق توست
ارزانيِ فلان شهِ صاحب قِران مکن

اي مرغ خوش نوا! به سر شاخ خود بمان
بر هر شکسته شاخه ي خُرد آشيان مکن!

اين خرقه داده اند که آتش در آن زني
رو سوي ساحل ستم اش بادبان مکن!

با " منزوي " نشسته اي و حرمتت سزاست
از نامِ آن " اميرِ غزل " نردبان مکن!

من هرچه گفتم ات همه از راه دوستي ست
از من مرنج و زين سپس ام سر گران مکن.

 

حسین جنتی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 343

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

هوالجمیل


ازچه گل بوده مگر عطر دهنهای قدیم؟

که عسل می چکد از موم سخنهای قدیم؟


حال اگر هرچه بروید به زمین حیرت نیست،

جای می بوده و معشوق ، چمنهای قدیم!


می شکستند ولی بر سرپیمان بودند،

مست بودند اگر شیشه شکنهای قدیم!


می شد ازچاه به همسایگی شاه رسید،

اینهمه تنگ نبودند وطنهای قدیم!


چه نشستیم؟ که درچاه بمیرد بیژن؟

شرم می آیدم از غیرت زنهای قدیم!


سر بریدند ز اجداد من ونیست عجب،

که گران بوده سر مرد به تنهای قدیم!


زود ایکاش قیامت شود، آنگه بینی،

   چه برون می زند از بند کفنهای قدیم

 

حسین جنتی

http://www.cheraq-v.blogfa.com/post-4.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 326

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

وامی‌کنی ز صورت خود چهره‌بند را

حالی است حال من که در آتش سپند را
 

گر نیت تو نیست که من عاشقت شوم

از پیش من چه می‌بری این بار قند را

 
من عاشقم جدایی‌ام از عشق قصه‌ای است

بس کن به گوش خستة من این چرند را
 

سررشتة کلام تو را پنبه می‌کنم

درگوش خود که نشنوم آهنگ پند را
 

مشتاق قله‌ایم و همین شوق سر به راه

کوتاه می‌کند غم کوه بلند را

 
از دور می‌کشی و هم از دور می‌کشی

کوتاه کن برای خدا این کمند را
 

دارم بزن که خلق بگویند بعد از این

افسانة رهایی این سربلند را

 

حسین جنتی

 http://qowloqazal.persianblog.ir/post/12

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 332

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

سر از رعایتِ هنجارِ ما مپیچ ای شیخ
به گِردِ خانه ی دلدارِ ما مپیچ ای شیخ!

نگاه کن به صفِ همرهانِ کوچکِ خویش
به سوی لشگرِ بسیارِ ما مپیچ ای شیخ!

یقین که قامتِ تو قد نمی دهد، برگَرد
به هرزه دورِ سپیدارِ ما مپیچ ای شیخ!

بیا رها کن و طومارِ زندگانیِ خویش،
به دستِ خویش زِ پیکارِ ما مپیچ ای شیخ!

” نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر”
برو به پایِ “علمدارِ” ما مپیچ ای شیخ!!

 

حسین جنتی

http://sampadcity.com/forum/index.php?topic=58852.0

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 360

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

به سختي آمده اي خانه ديشب از سر مستي

نهان چه مي كني از من كه رد پاي تو هستم

اگر سكوت كنم لال مي شوي، مپسندي

بگو رها كندم پاسبان، صداي تو هستم

به رد حرف من انكار خويشتن مكن اي شيخ

درست يا غلطم، عين ادعاي تو هستم

«جهان تجسم رفتار ماست» خود، تو نگفتي؟

مرنج از من و خوش باش، من رياي تو هستم

تو خود گشايش كار از خدا نخواسته بودي؟

مبند پنجره، من پاسخ دعاي تو هستم

اگرچه تلخم و دشوار، روي كن به صبوري

به گوش شعر، مرا سر بكش، دواي تو هستم

 

 

حسین جنتی

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2013%5C06%5C06-25%5C19-35-36.htm

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 348

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

گرفتم خالق يكتاي ما غفار هم باشد

سزاوار است سلطان فكر استغفار هم باشد

سزاوار است سلطان اندكي تقوا كند پيشه

خصوصاً اينكه منظور نظر جبار هم باشد

بكوشد بعد وي نام نكويي هم به جا ماند

به فكر «يادگار گنبد دوار هم باشد»

ز آه بينوايان، بام قصرش را سبك سازد

كمي انديشناك سختي آوار هم باشد

اگر بر كارواني ره ببندد، لاجرم بايد

دگر چشم انتظار لشكر مختار هم باشد

كمي تاريخ خواندن لازم آيد شيخ و سلطان را

كه غير از غصه عبرت در او تكرار هم باشد

 

 

حسین جنتی

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2013%5C06%5C06-25%5C19-35-36.htm

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 328

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

گيرم از اين قماش كسي جا به جا شده است

اين تاج و تخت كهنه بسي جا به جا شده است

رنگي عوض شده است ولي فتنه ها يكي است

حيران مشو كه بوالهوسي جا به جا شده است

آزادي از نگاه تو اي ساده لوح چيست؟

از ديد ما فقط قفسي جا به جا شده است

عمرت چو باد مي گذرد، فكر چاره باش

چشمي به هم زدي، ارسي جا به جا شده است

فرياد مي زني و به جايي نمي رسد

آهي كشيده اي ، نفسي جا به جا شده است

غمگين مباش، اي دل از اين رفت و روب ها

بادي وزيده است و خسي جا به جا شده است

 

 

حسین جنتی

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2013%5C06%5C06-25%5C19-35-36.htm

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 302

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

دوباره شعبده کردیم و اشتباه در آمد

خدا به خیر کند، دیو از کلاه در آمد!

 
چه حکمت است؟ به هر تاجری که راه گشودیم

به جای ادویه از صندوقش سپاه در آمد!

 
مگر زمانه چه «رو می کند» به صفحه ی بازی،

که بخت ما همه چون «زنگیان» سیاه در آمد

 
دو خطّ اول دیباچه سوخت بل که گلستان،

ز بس نفس که فرو رفت دود آه در آمد!

 
همیشه قصه همین بوده است و درد همین است

همیشه شمر ز گودال قتلِگاه در آمد
 

چه اعتبار کنم صوفیا به صافی صبحت؟

که شیخ نیمه شب از پشت خانقاه در آمد!

 
خبر چه بوده در این شهر؟ گزمه ها همه حیران

هر آن چه مست گرفتند پیک شاه در آمد !

 
بدان امید که بانگی زنند بر سر بامی

گذشت و عمر و نزد لب کسی، «که ماه در آمد»

 

 

 حسین جنتی

http://just-poem.blogfa.com/category/147

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 288

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

 

 

 

چتر ها در شرشر دلگیر باران می رود بالا

فکر من آرام از طول خیابان می رود بالا

 
من تماشا می کنم غمگین و با حسرت خیابان را
 
یک نفر در جان من مست و غزل خوان می رود بالا

 
گشته ام میدان به میدان شهر را هر گوشه دردی هست
 
ارتفاع دردها از پیچ شمیران می رود بالا
 

خواجه در رویای خود از پای بست خانه می گوید
 
ناگهان صدها ترک از نقش ایوان می رود بالا
 

درد من هر چند درد خانه و پوشاک ارزان نیست
 
با بهای سکه در بازار تهران می رود بالا
 

گاه شب ها بعد کار سخت و ارزان خواب می بینم
 
پول خان با چکمه اش از دوش دهقان می رود بالا
 

جوجه های اعتقادم را کجا پنهان کنم ، وقتی
 
شک شبیه گربه از دیوار ایمان می رود بالا

 
فکر من آرام از طول خیابان می رود پایین
 
یک نفر در جان من اما غزل خوان می رود بالا

 

 حسین جنتی

http://gazalenab.blogfa.com/post-30.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -3, | بازديد : 325

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد