تبلیغات اینترنتیclose
وطن! لبخندهای مردمِ شیرین زبانت کو؟ ( حسین جنتی )
پیچک ( حسین جنتی )
شعر و ادب پارسی

حسین جنتی

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

 



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد 1392 توسط سیدمجتبی محمدی |

به ایرانم...به آذربایجانش...

 

هو الصبور...

وطن! لبخندهای مردمِ شیرین زبانت کو؟

وطن جان! این غبار از چیست؟ آذربایجانت کو؟!

الا تبریز! ای در چشمِ تهران ریز!! غمگینم،

- مگر غم را کند مشروطه - هان! ستار خانت کو؟!

گریبان پاره کن! هان ای برادر، وقت فریاد است،

سکوتت چیست یعنی؟ غیرتت چون شد؟ دهانت کو؟!!

برون انداز مارا زین وطن، ما سخت تنهاییم،

نبینم سر به زانو مانده ای آرش! کمانت کو؟

دوای درد ما اشک است...آری اشک....آری اشک....

شراب آورده ام، بنشین برادر! استکانت کو؟!

به هر فصلی غمی، هر صفحه ای انبوهِ اندوهی،

وطن جان! خسته ام، پایانِ خوبِ داستانت کو؟


 

 

حسین جنتی

http://www.aram59.blogfa.com/9105.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار حسین جنتی -1, | بازديد : 307